على اكبر دهخدا

1173

امثال و حكم ( فارسى )

روزگارى كان حكيمان و سخنگويان بدند * كرد هر يكرا بشعر نغز گفتن اشتهى اندرين ايام ما بازار هزلست و فسوس * . . . ) منوچهرى . نظير : رو مسخرگى پيشه كن و مطربى آموز * تا داد خود از كهتر و مهتر بستانى . كار بوزينه نيست نجارى . رجوع به : كار هر بافنده . . . ، شود . كار بوسه چو آب خوردن شور بخورى بيش تشنه‌تر گردى . منسوب برودكى . اشاره : اين شور بخت دل بنمكدان لعل تو * تشنه‌تر است هرچه ار او بيشتر خورد . جمال الدين عبد الرزاق . كار بىاستاد خواهى ساختن جاهلانه جان بخواهى باختن . مولوى . كار بىعلم بار و بر ندهد تخم بىمغز بس ثمر ندهد . سنائى . همين شعر در بعض نسخ به صورت ذيل مضبوط است : كار بىعلم كام و گر « 1 » ندهد * تخم بىمغز بار و بر ندهد . سنائى . كار پاكانرا قياس از خود مگير گرچه باشد در نوشتن شير شير . ( بود بقالى مر او را طوطئى * خوش‌نوا و سبز و گويا طوطئى گربه‌اى برجست ناگه بر دكان * بهر موشى طوطيك از بيم جان جست از صدر دكان جائى گريخت * شيشهاى روغن بادام ريخت از سوى خانه بيامد خواجه‌اش * بر دكان بنشست فارغ خواجه‌وش ديد پر روغن دكان و جاش چرب * بر سرش زد گشت طوطى كل ز ضرب روزك چندى سخن كوتاه كرد * مرد بقال از ندامت آه كرد ريش بر مىكند و ميگفت ايدريغ * كآفتاب نعمتم شد زير ميغ دست من بشكسته بودى آن زمان * چون زدم من بر سر آن خوش‌زبان بعد سه روز و سه شب حيران و زار * بر دكان بنشسته بد نوميدوار ناگهانى جؤلقيى ميگذشت * با سرى بىمو چو پشت طاس و طشت طوطى اندر گفت آمد در زمان * بانك بر درويش برزد كى فلان كز چه اى كل با كلان آميختى * تو مگر از شيشه روغن ريختى از قياسش خنده آمد خلق را * كو چو خود پنداشت صاحب دلق را . . . * . . . ) مولوى .

--> ( 1 ) گر بمعنى مقصود و مراد است .